X
تبلیغات
عشقولانه

عشقولانه

سلام

این اخرین نوشته من در اخرین دقایق باز مانده از عمرم هست.این روزها عجيب دلتنگم.

وجودم جزترانه غم چیزی سرنمیدهددراین غمکده عشق حرفهایم دیگربرای کسی تکرار

نمی شود چه پایان غمگینی داشت افسانه من.

صحن دلم بارفتنت ویرانه شدو گردو وغبار غربت برجانم نشست دفترزندگی ام ورق خورد

واین اخرین صفحه از این دفترچه غمناک است. این روز ها مرگ هم درنبودن تو عاشقانه

برایم لبخند می زند و عجیب است که من اغوشم رابرای مرگ باز کرده ام. این روزها برسیاهی

مرگ میخ کوب شده ام و گلویم هر ثانیه در دار اعدام سفت و سفتر می شود و من بی انکه

چشم از این جاده بردارم دارم جان میدهم.

نمیدانم چرا تقدیرم این گونه نوشته شده است.نمیدانم چرا با امدنت براین کره خاكی

 می بایست من برای همیشه قدم از خاک این زمین بردارم وباز هم درشهر دیگر و

با تنهایی خود هم سفر بشوم. اری امروز روز میلاد توست و تنها هدیه من جملات

 درد ناکی است که بر این کاغذ نوشته شده است. عزیزم من را برای هزاران و

 هزاران بارم ببخش.ای کاش کلمات زیباتر از این یاد داشتم تا در این روز زیبا

 تقدیمت کنم.

نمیدانم چندشمع بر کیک تولدت بگذارم و نمیدانم تو بعد از رفتن من چند شمع برسنگ

قبرم روشن می کنی و نمیدانم که برایم اشک خواهی ریخت و نخواهم دانست  در اولین

 لحظه که بشنویی من مرده ام اولین چیزی که در

  ذهنت تدایی می شود چیست.ولی همیشه می دانم برای طی کردن عرض جاده ها

می بایست چشمانم راببندم وهیچ پروایی ازاین جاده هانداشته باشم چون که میدانم

چشمان توهیچ گاه به من خیانت نخواهندکرد.دستانم داردازحرکت می ایستد و

چشمانم دارد تارو تار تر می بینند ولی نه کسی دستانم را لمس می کند و نه کسی

  در جاده انتظاربه سویم می اید.

ولی من هنوز در اخرین غم نوشته ام نام زیبای تو را تکرار می کنم تازبانم با نام

تو برای همیشه متوقف شود. و در اخرین نفسهایم دروازه قلبم را باز می کنم تا

ازاین زندان غم زده پر بگشایی و براولین شاخه سبز بنشینی وبه جسم بی جان

من که به زیر توده های خاک سیاه می رود بنگری و می خواهم با تمام وجودت

حس کنی که من چند سالی زندان بان زندان تو بوده ام و این برایم بهترین افتخار است


 الهام عزیزم این هم پایان عمر من

بدان که همیشه در قلب من  هستي دوستت دارم

 
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:20 توسط سعید|
سلام


فاصله میان ما که کم نیست این تقدیر درد ناک اخر که پایانی ندارد.میان این اسمان

دستم قلم گرفت و زبانم نام زیبای تو را تکرار کرد .و در اخر جسم بی جانم به یاد تو

به زیر این خاک خواهد رفت.تو امدی و در جواب همه حرفهاین گفتی که دلم برایت

سوخت. سکوت کردم و در مقابل حرفت افسوس که نشنیدی حرفهایم راقلبم را در

زیر نگاهای دلسوزانه ات لهه کردی و در اخر معنی دوست داشتن را با رفتنت به من

اموختی و من باز هم در مقابلت سکوت خواهم کرد. سالهاست که با عکست در این

شهر زندگی کرده ام و میدانم سالها با این عکسهایت سر خواهم کرد.اخر اموختم

که تقدیر سوزناک من با تقدیر تو یکسان نیست. این از تقدیر سیاه من است که رفتی

میدانم.برای نرفتنت هیچ چاره ای نیست این را خوب میدانم .این قلب را برایت فرش

زیر قدمهایت می کنم ارام برو نگاهت را به زیر پاهایت بنداز این همان قلب عاشق من

است که به زیر پایت است الهام من با قدمهایت که از من دور می شوی به روزهای

بدون من فکر کن و ببین که من چه غریبانه مردم بدون تو  حلالم کن و با تمام قدرت

گام بردار و به روزهای باقی مانده از عمر من فکر نکن.پایان عمر من نزدیک هست

 دوستت دارم الهام من


نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 13:49 توسط سعید|
سلام

بانوی غزلهای گمشده ام تو در این دیار بودی ولي من به دنبال تو به گردجهان

می گشتم.غزلهایم را یک به یک می سرودم اما تو نبودی ومن تکوتنهادرسکوت

ابدیت جان می دادم.زانوانم را در ارزوی دیدن تو بر جاده انتظار میخ کوب کرده

بودن فقط برای دیدن تو.گاهی نبودنت مرا می کشت وترانهایم راسردو بی جان

می کرد ودل گمشده ام رادر این بیابان خشک به دنبال رده پا ای از تو

می کشانید تا در اولین رد پای تو قبری برای جسم بی جانم حفر کنم و خودم را

در مسیر قدمهای تو دفع کنم.اینک بعد از مدتها انتظار و التماس به رسم معرفت

امدی و نشانی در قلبم گذاشتی تا من همه چیز را به نام تقدیر بگذارم و دوباره

به گیسوان زیبای تو چنگ اندازم و برای ماندت دعا کنم.

الهام عزیزم اگه سالها برای امدنت انتظار بکشم لحظه ای از قلبم دور نخواهی

افتاد و عاشقانه پرستشت می کنم دوستت دارم.



نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 11:50 توسط سعید|
سلام
  • نمیدانم که امده ای یا که سراب دارم می بینم سرابی  شیرین مثل  روزهایی که
  • دستهایت را در دست می گرفتم و به چشمهای زیبایت خیره می شدم و درعمق

  •  وجودم فریاد شادی سر میدادم.

  • کاش بودی والان با طنین صدایت می گفتی من امده ام،امده ام تا به حرفهایی که
  •  زدم عمل کنم امده ام تا پیشت بمانم و بر زخم قلبت مرحم بزارم به راستی این تو

  •  هستی ای الهام من که امده ای یا این سراب است که می بینم.

  • تو کجایی که نوازشگر چشمان اشک بارم نیستی تو کجایی که دیدگانت رابسته ای

  • و نمی بینی و نمی خواهی نظاره گر کور شدن چشمهای من باشی.ساده تر برات

  •  بگویم اگر زودترنیایی چشمهایم برای همیشه کورمی شودواون وقت تنهاچاره

  •  درمان انها پیراهن یوسف هست.


  • برای تو ای الهام زیبایم دوستت دارم

  • نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 14:40 توسط سعید|
     سلام

    راستش را بخواهی یادم رفته است تعداد سلامهایی که کردم و تو جواب انها را ندادی.

    یک روز از غم می نوشتم غمهایی که با ورود تو انهارا به فراموشی ابدیت سپردم و

    وجودم را در وجود تو گره دادم و دست های تورا اعصایی کردم برای برخواستن خودم.

    افسوس که به سال نکشیدوباز در غم ابدیت فرو رفتم

    همیشه دیده و شنیده بودم که در تولد کیک و شیرینی می دهند و ان روز شادتر از هر

    روز دیگری است ولی روز تولد من غمی به بزرگی نبودن تو همه پهنای دلم را فرا

    می گیرد.و خود را در زیر خروارهای سنگ مذاب حس می کنم با زخمهای گشاده و

    باز و با قلبی پر از درد ولی باز با هر دم نام زیبای تو را فریاد می زنم.

    امروز روز تولد من است.منتظرهیچ کس وهیچ چیزی  جزصدای دلنشین تو نیستم و

    نخواهم بود. می دانم که برای همیشه تنهایم گذاشتی ولی همواره به یاد تو خواهم بود

    وتورا خواهم پرستید و به انتظارت خواهم مرد

    امروز خودم را نزدیکتر از مرگ می بینم روز تنهایی روز سکوت روز بی تو بودن

    کاش همه می رفتن و تو تنها برای همیشه به من باز می گشتی  هنوز

    در فراق تو مانده ام الهام عزیزم دوستت دارم

    نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 0:0 توسط سعید|
    سلام

    در نگاهت معنی عشق را دیدم.قلبم صدایی کرد،دستم حرکت کرد.نا خداگاه قلم

    را در دستهانم دیدم که دارد

    می چرخدو می رقصد قلم به اختیار خود می چرخید و با هر بار چرخیدنش حرفی

    و کلمه iای به معنی عشق هک می کرد. و متنی به نام متن عشق را می سرود

    این عشق روزها و ماه ها را طی کردو خود را به سال رسانيد.واکنون اولین شمع

    را برای اولین یکساله شدنش روشن کرده است. این شمع برای همه دوستا

    ن عزیزم که در این مدت یک سال با همه بدی ها و کاستی ها،مرا تحمل کردند

    روشن است و می سوزد برای روشنی را عشق دوستانم این روزها را بهانه کنم

    برای همه دوستان گلم که در این مدت با نظرات دلنشین خود مرا تنها نگذاشتن

    از همه متشکرم

    وتو ای الــهــام عـزیــزم تو ای که با نفست عشق رادر نفسم گذاشتی وجسم و

    روحت را به من هدیه کردی تا از فرق عشق بسوزم و با نور چشمانت راه عشق

    را به من اموختی و سپاس گذارم از عشق ابدی تــــــــودوســـــــتـتــــــــــ دارمـــ


    نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 1:47 توسط سعید|
    سلام

    هنوز تنم بوی تن تورا می دهد بوی لحظه های که در اغوش هم بودیم و من

    چه عاشقانه می بوسیدم لبهای سرخ توراهنوز دستانم لطافت تن تو را حس

    می کند این طنین دلنشین صدای توست که به جسم بیمارم امید زیستن را

    بخشیده است. این روزها عجیب دلتنگ دیدار تو هستم .هر روز در جاده های

    بی انتهاو گرم وسوزناک جنوب می تازم ولی هرچه بیشتر می تازم راه رسیدن

    به تو راپیدانخواهم کرد.این روزها حتی درنخلستانهای سوزناک به دنبال ردپاهای

    تومی گردم بااینکه می دانم دراین نخلستانها قدم نگذاشته قلبم چون فواره های

    اتش می سوزد از جدایی تو.تنم می لغزد از فکر کردن به لحظه های بی تو بودن

    ،چه سخت است نگریستن به انتهای جاده ها و ندیدن تو ای ،وراه رسیدن به تو

    اینجا نیست.این لحظه دل سپردن من است در کنار تو تقدیم به تو که همه

    وجودم از تو سراغ می گیرد دوستت  دارم


    نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 10:36 توسط سعید|
    سلام


    برسکوت بی پایان عشق نوشتم دوستت دارم. به گیسوان معطرت چنگ انداختم و نوشتم

     دوستت دارم.چشم به چشم تو دوختم و گفتم دوستت دارم.چه لبخندی نشست به لبهایت ....

    با کمی مکث گفتی حالا من برم .تو رفتی و چشمانم را بر جاده های بی پایان به تو رسیدن

    به انتظار گذاشتی هر روز بر سر قرارمان می ایم و برایت به یادگارنامه ای می نویسم ودر

    زیر ان نامه با خط درشت می نویسم عزیزم چشم به راهتم تا که بیایی.نمی دانم که نه امدی

    یا که امدی وچشم به نامه ام نه انداختی.

    هنوز سراب این جاده ها نا امیدم نکرده از امدن تو. می دانم تو اخر یکی از این سرابها

    می شوی در حقیقت من و من می نویسم برای تو وبه امید دیدن تو


    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 3:28 توسط سعید|
    سلام

    انگار حرفهایمان هر روز باید تکرار شود تا که به یادمان بماندانگار تقدیر

    مان نوشته شده به پای هم ولی دلم شکسته در راه توانگار لحظه

    اشنایی ما همین دیروز بود که دست در دست هم گذاشتیم وعاشقانه لب درقلب

    هم ونهادیم و قدیر را چه بازی هادادیم وقتی که خودمان خواستیم سرنوشتمان را

    بسازیم.ولی افسوس دستهایم را رها کردی در کویرخشکیده.افسوس که قدمبر قلبم

    گذاشتی وگذر کردی ازنگاه ماینک امروز امده است چرخ چرخید ورق برگشت

    خورد،عشقمان سکوت کرد و اکنون تقدیر،مارابازیچه خودقرارداده است تورا در

    ان سوی وما در سوی دیگرو فاصله رسیدن را هر روز دیرو دیر تر می کند.تورا

    در اسمان می بینم و خودم را در زمین،بهتماشا نشسته ام فلک را،ای ستاره

    من چشمکم زن تا تورا بیابم تقدیم به عشقی که به معشوقش نرسیده دوستت دارم



    نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 15:16 توسط سعید|
    سلام

    تقدیر امروز مرا بازیچه فرداه قرار داد بی انکه بدانم.

    حس تنهایی ام امشب چون سنگ واره های مرگ بر سرم کوبیده می شود.تو

    کجایی که حس نمی کنی تنهایی من را ای تقدیر بی پایان مرگ رهایم کن.این

    زندگی دیگر برایم معنی زندگی نمی دهد.چون چیزی کم دارد که دیگر به من

    باز نمی گردد. امیدم در مقابل نبودن تو به نا امیدی رسید.ای دیوارسنگی

    نا امیدی با جسم بی جانم چه می خواهی کنی.

    همه طلوع و غروب را دوست دارند .ولی من اوج خورشید را در وسط اسمان

    دوست دارم چون در این ساعت حتی سایه ها ،هم از صاحبان انها دور نخواهند شد.

     این کوچه ها دیگر به بن بست رسیده اند من منتظر تو ام ای تقدیر مرگ

     دوستت دارم الهام حتی اگر به من به باورانی که دیگر مال من نیستی


    نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 23:16 توسط سعید|

    سلام

    مدتهاست که که دیگر بهم اجازه نمیدهی که از تو بنویسم ،مدتهاست که تنها انتظار من را

    به پای تو زنده نگاه داشته است .مدتهاست که برای آمدنت التماس می کنم .تو کجا رفته ای

    که دیگر بر قلب زخم خورده ام مرحم نمی گذاری.

    این روز ها همه از رنگ رویم می پرسند این روزها همه از جای زخمهایی که در صورتم

    بود والان نیست می پرسند ولی کجا میدانند که زخمی به بزرگی نبودن تو بر قلبم مانده است.

    گذر روزها ،هفته ها وماه ها همه از نبودن تو خبر می دهندولی کیست که از حال من برای تو

    خبر بیاورد .

    هنوز هم به عشق توست که حک می کنم حرفهایم را بر صفحه سفید کاغذ ،هنوز هم برای تو

    می نویسم برای چشمان زیبای تو برای نگاه پرمهرالهام عزیزم

    نفرین به روزهای بی تو بودن

     

     

    نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 20:48 توسط سعید|
    کاش می توانستم عاشقانه بسرایم چشمان پاک و زیبایت را

    کاش این قلب زخم نداشت تا که می شد مرحمی برای قلب زیبای تو باشد

    یادت هست که گفتی شانه هایم مال توست یادت هست که گفتی وقتی که

    خواستی گریه کنی سر به روی شانه های من بگذار و اشکهایت را بر

    روی سینه های من بریز.یادت هست که گفتی ممکنه برای مدتی از هم

    خبر نداشته باشیم ولی هیچ وقت از هم جدا نمی شویم.

    الان تو کجایی که سایه جدای تو بر سرم سنگینی می کند تو کجایی که

    حرفهای دیروزت با همه تلخی امروزشان تکیه گاهی برای قلب زخم

    خورده ام هست تو کجایی که وقتی دفتر عشق را باز می کنم گلویم

    از درد می سوزد و نفسم از دوری نفس تو راه را گم می کند.

    من این گونه آمدم ولی نمی خواهم به این سادگی از پیش تو بروم

    من با یاد تو زنده ام و به یاد تو خواهم مرد

                                                         دوستت دارم

    نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:39 توسط سعید|

    قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار میدهم تا بسرایم دو بیت چشمانت را تا بنگارم

     کلام دلنشین تو را  .

    می خواهم از روزهای بنویسم که با همه شیرینی اش تلخ گذشت و آرزوی نبودنش را می کردم.

    روزهایی که بی تو گذشت شمارش ثانیه هایش هم برایم دشوارو سخت بود.

      بهار آمد ولی با آمدنش تو را برای مدتی از من دور کرد دورتر از فردا و فرداهای دیگر ولی

    هر چه بود تمام شد و من به امید روزهای خوش قبلی قدم در راه فردا می گذارم.

    قدم از روزهای نبودنت تا روزهای بودن تو.

    گاهی وقتها  دوریت این قدر برایم دشوار بود که به حد جون می رسیدم و اگه این یادگاری

     های تو نبود بی شک توان ایستگای را از دست میدادم .تصویر تورا در ذهنم پروش میدادم

     و به چهره زیبای تو می نگریستم.

    قلبم را در دست می فشاردم و به روزهای که با تو بودم فکر می کردم و به خودم امید میدادم که 

     باز هم فردایی هست.

    از یاد نمی برم این روزهای تلخ را روزهایی که تو را از من دور کرد  ولی خوشحالم که فردا

    نزدیک است.

    الهام عزیزم از حرفهایم دل گیر نشو من بی اراده می نویسم وقتی که دل به دیار تو می سپارم

    چقدر ارام می شوم وقتی که به خودم می باورانم که باید تو را درک کنم و خوشحالم که

     این باور هست.

    امید وارم 13بدر امسال بهتر از همیشه برایت باشد

                                   دوستت دارم الهام عزیزم

    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:27 توسط سعید|

    دوباره سلام هایم را بر سپیدی کاغذ می نویسم .نمی دانم چرا دل گیرم شاید از دوری این چند

    وقت  تو باشد.

    شاید از بی پروایی آرزوهایی است که در سینه دارم.و شاید هم از قدمهایی است که میدوند

    تا به تو برسند ولی همیشه در جا میزنند.

    امسال هم گذشت ساده یا سخت

    امسال هم چیزی از فاصله ما کم نشد وهنوز که هنوز است من در فراق تو می سوزم

    نمی خواهم از خدا شاکی بشوم چون امسال بهترین سالی بود که تا حالا داشته ام

    میدانم  چرا و می دانم تو هم خوب میدانی .

    وجودت اینقدر به من نزدیک بود که من گرمای تنت را با تمام وجودم احساس کردم.

    از کجا بگویم از کدامین روز که با تو بودم  من شیرینی لبهایت را با چی تفسیر کنم

    که بتوان  تدایی گر تو باشد.

    حرفهایم دارد به تکرا می رسد خندیدم به خودم که چرا این تکرارها برایم اینقدر

    زیباست باز هم به رسم همیشه در مقابل نام تو زانو میزنم و دستهای گرم و لطیف تورا

    در دست می گیرم و دیدگانم را با نور آنها روشن می کنم و به امید تو قدم در جاده میزارم

    و می کوشم تا به تو برسم.

    الهام عزیزم می دانم این مدت خیلی اذییتت کردم میدانم که نتوانستم آن کسی باشم که تو

    می خواستی ولی با این حال به روی خودت نیاوردی و آغوش گرم خودت را به رویم باز

    گذاشتی من تا آخر عمر نمی توانم جبران گرمحبتهای بی کران تو باشم

    الهام عزیزم با همه گناهانم در مقابل خدا زانو میزنم و از او می خوام که همیشه تنت سالم

    وخنده بر لبهایت باشد و سر بلند باشی وبا افتخارزندگی کنی.

    الهام عزیزم درست است این عید از هم دور هستیم ولی باور کن ثانیه ای از قلبم بیرون

    نمی روی

    سال نو را بهت تبریک می گویم سال خوبی برایت آرزو می کنم

    فقط برای تو الهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزم دوستت دارم

     

     

    نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:18 توسط سعید|

    سلام

    خدایا از کجا و از چی بنویسم که تفسیر کرده باشم همه چیزی که دیدم

    وهمه چیزی که لمس کردم از کجای دیروز بگویم که وقتی تو می بینی

    بهم نگویی تو ارزش این همه چیز را نداری.

    من چه عاشقانه بوسیدم لبهای تورا من چه عاشقانه بوسیدم دستهای گرمت را

    تقدیر فاصله ها مرا بهانه ای کرده برای نوشتن . نوشتن از چشمانی پرمهرو

    زیبا من کجا قادرم که بسرایم شعر وجود تورا.

    در چشمانم باران گرفت و در دلم طوفان به پا شد وقتی که لحظه دور شدن

    از تو فرا رسید

    رفتم به امید امروز امروزی که می آید و من باز به سمت تو خواهم آمد

    رفتم اما چشمانم را در پیش تو جا گذاشتم تا لحظه های با تو بودن را برایم تعریف کند

    ولی باز می ایم تا با نگاهت آرام کنی همه وجودم را.

    الهام من روزهای با تو بودن چه زود تمام می شود وقتی که حجم پر مهرت

    در کنار من است

    خیلی حرفها دارم که برات بگویم ولی اشکهایم اجازه ندادن بگویم

    من بی تو می میرم

    دوستت دارم الهام عزیزم

     

    نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:9 توسط سعید|

    تو در پشت کدام تصویری که اینگونه عاشقانه بغض کردیی ،و برایم تصویر باران

    را در پشت شیشه نقاشی می کنی.

    من چرا قدرت این را ندارم که بغض تو را بشکنم تا بجای گریه باران سرخی گل برگها

    را بر گونه هایت حس کنی.

    ای تصویر عاشقانه باران ببین این من هستم با عشقم که رهگذر جاده های  عشق تو شده ایم .

     این من هستم که عاشقانه قلبم را در دست گرفتم وعاشقانه آن را تقدیم به تو کرده ام

     ومی دانم که با وجو د تو نیازی به این قلب نیست.و با افتحار و به رسم همیشه می گویم که

    دوستت دارم

    حرفهایم در گلو می شکند ،قلبم به صدا در میاد وقتی نفسم در نفس تو به بازی کردن می پردازد.

     وجودت کلیدی هست  برای قفلهای پیش روی من.

                                            الهام جانم دوستت دارم

     

     

    نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:59 توسط سعید|
    سلام

    چه حسی دارد وقتی چشمهایم در چشمان توبازی می کند.چه حسی دارد وقتی

    دستانم لطافت تن تو را نوازش می کند.هنوز که هنوز است قادر نیستم از لطافت و

    از چشمانت بگویم .

     هنوز هنگام باز کردن دفتر عشقم بغض می کنم و بعد بغض هایم را با اشک می شویم

    هنوز از یادم نرفته قدمهایمان که از هم دور می شدند، ولی با هر قدم، قلبهایما به هم نزدیکتر

    می شدن و هم دیگر را در آغوش می گرفتن.

    ما ترانه هایمان را از کجا می اوردیم که اینگون غزلها برای هم می سرودیم

    من عاشقانه هایم را فقط برای تو می نویسم برای تو که با آمدنت گرد و غبار را از چهره ام

    گرفتی،و قلبم را گرد گیری کردی و کلبه کوچک خود را در آن بنا کردی.

    الهام جان این نفسها به عشق تو بیرون می اید واگه در کنار دوستت دارم نام خود را ندیدی

    بدان که در کنار نامت عاشقانه جان سپرده ام.

                                                      دوستت دارم

     

    نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:9 توسط سعید|
    سلام

    ای آشنای دیروزم من غریبانه پر گشودم تا تو پر پر نشوی من عاشقانه دست دراز کردم

    تا تورا در اغوش بگیرم .

    ای هستی وجود من، با تو آغاز کردن چه زیباست با تو دل به دریا سپردن چه شیرن است.

    ای غزلهای نا سروده من ِگاه گاهی که از من دور می شوی تنها چیزی که گلویم به

     خود می گیردبغضی است که هیچ راه فراری از آن ندارم .

    . گلویم فشارده می شود با ضربات سفت و سخت جدایی.

    این روزها اخر هم به پایان می رسد می دانم فقط کمی صبر می خواهد تا مثل قبل همه

    چیزارام شودوشاید ارام تر از قبل و تو میدانی اینجا قلبی هست که به عشق

      تو می تپد و این قلب با وجود توجان می گیرد و چشم به را ه توست

                                                  دوستت دارم

     

    نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:47 توسط سعید|
    سلام

    امروز دلگیر تر از دیروزم.

    چند وقت است  که چشمانم از چشمانت دور شده است .چند  وقت است

    لطافت دستهایت را در دستانم نمی بینم .چه درد ناک است نگاه کردن

    به روزهای بی تو بودن و چه سخت است تحمل این روزها.

    دقایق را می نگرم ثانیه ها را می شمارم تو کدام عدد از این ساعتی ،

    من در پی رسیدن به توام .

    ای روزهای سردو شبهای یخ زده تو مانع من نخواهی شد .من

    به سوی تو می ایم به سوی آغوش گرم مهربان تو .من فقط در

    آغوش تو آرام می گیرم ای همه زندگانی ام.

    این تقدیر دارد با من چه بازی ای می کند چرا من را از تو دور ساخته است

    این چه سرونشتی است که به خود اجازه می دهد فکر این را کند که تو را از من بگیر

    من هنوز هستم چشم به راهت تا که بیایی........

     

                                              الهام جان دوستت دارم

     

     

    نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 16:29 توسط سعید|

    سلام

    انتظار جاده های سرد چه دل گیر است .نگاهم در کوچه کوچه این جاده ها می لغزد.

     اشکهایم چون بارن طوفان به پا کرده است , چه دل گیراست خاطراتی که بی تو بر باد رفته اند .

    چه رنج اور است.از لحظاتی بگویم که در کنار تو بودم و سکوت کردم .

    ای تلخی مشروب زندگانی ام من مست چشمان توام .این دوری چشمان توست که بر من تلخ می گذرد .

    این بهانه ها را در پشت قاب شیشه ای دلم گذاشتم تا با ورود تو این حصار شیشه ای را بشکنم

    و این در را در پای  دیدگان تو قربانی کنم .

    ترانه ها رنگ عشق می گیرند وقتی که دستان گرمت در دستهای من بازی می کند.

    ای همه زندگی من این قلب چشم به راه توست تا که بیایی .

                                 الهاااااااااااااااااااااااااااااام جان دوستت دارم

     

    نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:2 توسط سعید|