X
تبلیغات
عشقولانه
سلام


انتهای حرفهایم در امتداد اولین جاده حسرت زده به سمتت نشانه رفته است


منت روزها وساعت های با تو بودن برایم زیباترین لحظه های درد ناک امروزم هست.


آرزوهایی که در سر داشتمم برای به دست آوردن تو دیگر برایم یه افسوس بی دریغ است


نمی دانم این تقدیر را تو هم میدانستی که اکنون بی هیچ پروایی در حال طی کرد و سر مست


بودن روزگارت هستی .نمی دانم لحظه ها برایت چگونه میگذرد و نفسهایت چگونه مرا بیادت


می آورند .اما اینها چه سودی دارد وقتی که درمیان نفسها و سینه ات هیچ یادی از من نیست .


باز هم اخر این جاده و مقصدی گم شده با همان حرفهای تکراری اخر داستان همان چیزی شد


که می پنداشتم داستان عشقی که جدا مانده از هم    و این هم داستان عشقم که راه رسیدن


به آن را گم  کردم.

sms-asheghane.jpg

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 20:17 ] [ سعید ]

[ ]

سلام عزیزم


اینجا تنها کلبه ویرانه من است و تو تنها ترین چراغ خانه ام.


اینجا پرا از درد و غم و رنجهای من است و تو تنها ترین تکیه گاه منی.


اینجا پر از ترانه های سکوت من است و تو تنها ترین معنی شعر منی.


چه غمناک است وقتی که در مقابل عشقت باشی و گلویت تو را برای حرف زدن یاری نکند.


چقدر درد ناک است که دستانت از نگرانی رفتن او بلغزد و توان کشیدن دستانت را برای گرفتن


دستان آن که دوست داری بکشی.


نفسهایم هر روز کم رنگتر می شود وقلبم هر روز از نبودنت زخمی تر .دوست دارم بمیرم


اما نه در افسوس و اه .می خواهم خواهشی از تو کنم. خواهش می کنم که وقتی آمدی


برایم رد پایی از خودت بگذاری دوست دارم به دنبال رد پاهای تو بمیرم نه اینکه در افسوس و اه


این است آرزوی شیرین من پس نشانی ده از آمدنت و بودنت

 دوستت دارم

[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 19:15 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

نمیدانم مرا به یاد داری ،نمیدانم شبهای سرد چند وقت پیشت را به یاد داری


آن شبهایی که وجودم سرمای شب را به دوش می کشید تا به تن گرم و پر از


محبت تو برسد.نمیدانم به یاد داری دستهای من را با آن لرزش هولناکم ای


کاش می فهمیدی که لرزش دستانم از سردی شب زمستانی نبود بلکه لرزش


دستانم ازدیدن تصویر امروزم در نبودن وجدا بودن از تو بود.


هنوز دستانم می لغزد،به زانو در آمده ام،چشمانم سو سو کنان می چرخند.نه


کمی مکث کن اینجا یک روز یک نفر برایت یک متن به یادگار نوشته است


هنوز دفترت را داری یک متن با دست خط من می خواهم بلند آن را بخوانی


نوشتم زندگی همیشه بهار نیست یادت امد یادت هست چه به من گفتی.


نمیدانم اصلا چرا این چیزها باد یادت مانده باشد.نمیدانم اصلا من کی هستم


که باید این حرفها را به تو بگویم من که گناهم بیشتر از توست .


هوا که سرد می شود بیشتر یاد تو وجودم را پر می کند اما امشب کمی فرق


می کندحال و هوایم. شاید این آخرین برگ از دفتر من برای تو باش یک برگ سفید


پر از حرفهای من که نمی توانم بیانشان کنم و پر از گلایه های تو این هم
 

آخر انتظار من است .چه تقدیرغمناکی داشت دوست داشتنم.


نامه هایم خط به خط نوشته شد در فراق دوست افسوس که دوستم بود


می خواند ولی ندیدم پاسخی از طرف دوست.


این هم تقدیر ما چه سخت می گذرد این شب یلداااااااااااا

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 21:31 ] [ سعید ]

[ ]

سلام بر عشقم


چه دل تنگم وقتی دستهای گرمت را در دستانم حس نمی کنم


چند روزی است که عطر نفسهای تورا در آغوشم به تصور روزهای گذشته در قلبم چنگ میزنم


ای عشق دیرینه ام روزهای نبودنت اینقدر برایم طولانی است که حساب روز و ماه و سال آن را از یاد


برده ام این چند وقتی که چشمانت  را در حال ورق زدن صحفه های کوچک قلبم دیده ام جان دوباره گرفتم


وهر روز به امید نشانه ای از تو صفحات خاطراتم را زیرو رو می کنم .ولی افسوس که هیچ نشانه ای


از خودت برایم به جا نمی گذاری.دستانم دیگر قدرت روزهای گذشته ام را ندارند مرا ببخش اگر


روزی صحفحه قلبم برای همیشه تاریک بماند ونفسهای انتظارت از من صلب شود.می خواهم به

تو یک قول بدهم اگر این بار نشانه ای از تو ندیدم یک ورقه سپید بگذارم تا هیچ روز آن

 صحفه تاریک را نبینی.و همیشه با دیدن آن به یاد اوری روزهای گذشته را و دوست داشتن من را


                     دوستت دارم

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 12:31 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

چقدر خوشبختم از داشتنت.  تو هنوز در قبلم بی همتایی چقدر خوشحالم که هنوز 

 

نور چشمانت فانوس راه من است .نمیدانم میدانی یا لازم است که بگویم من هنوز چشم 

 

انتظار تو هستم بی انکه بخواهم بدانم که چند وقت طول می کشد.

 

روز میلاد تو از یادم نخواهد رفت .ریختن اشکهای فرشته ها از یادم نخواهد رفت

 

این چه تقدیری است ای خدا .این فراق از کجا آمد چگونه شد که دستهایم خالی

 

از دستهای گرم تو شد .

 

روز وتاریخ رفتنت را از یاد برده ام لحظه مرگ خودم را فراموش کرده ام ولی

 

تو را عشق تو را از یاد نبرده ام. پس چگونه شد که من از یاد تو رفته ام.

 

چه گلایه ها دارم چه حسرت ها دارم .بعد از رفتن تو همه شعرهایم بی آهنگ شده اند

 

دستانم در گرفتن قلم جا می مانند .این چه تقدیری است ای خدا.

 

حرفاهای تو چقدر زیبا بود همه را در دلم حک کردم .عطر نفسهایت را هنوزدر لابه لای

 

قلبم حبس کرده ام .ولی نمیدانم چرا همه زود متوجه زردی رویم می شوند .نمیدانم چرا

 

دیگر گلهای نرگس شکوفه نمی زنند.سالهاست که با یکی دوتا عکست زندگی کرده ام

 

با یکی دوتا تماس کوتاهت ماه ها رفع تشنگی کرده ام ولی آخر چقدر انتظار بکشم نه نامه ای

 

نه حرفی نه گلی خشکی از رد پایت .فقط این بار یه خواهش دارم برای همیشه با من بمان.

 

نمیدانم چند ساله شده ای .ولی میدان در قلب من هر رزو متولد می شوی

 

الهام جان تولدت مبارک بدان که هیچ وقت از یادم نمی رود.

 

                           تولدت مبارک

 

                                                                 دوستت دارم اااااااااااالهام

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 11:24 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

سلام به تو به چشمانت سلام به نگاهت به وجود مهربانت...................

 

چقدر سلام بی جواب دارم .چقدر نامه بی جواب دارم با یک قلب پراز درد.

 

آسمان قلبم هنوز بوی تن تو را می دهد بوی عطر نفسهایت هنوز نوازشگر جسم وجانم

 

هست .این تقدیر چه درد ناک است برایم ولی جان می سپارم به تقدیر تو.

 

دستانم هنوز از گرمای وجود دستانت خالی نشده است که نتوانند به آن چشمان زیبایت

 

سرمه بکشند.

 

قلبم چه تند میزند چه احساس قشنگی دارم.تو را چقدر به خودم نزدیک می بینم

 

انگار همین گوشه کنارم ایستاده ای و من زنده شده ام برای فدا شدن در راه تو

 

ساده نوشتم از تو مرا ببخش آخر تنم می لغزد از نبودن تو .یادت باشد یادت هست در

 

کنارم حتی وقتی که نیستی و نبودی در کنارم

 

                                                                  تقدیم به تو وبرای تو

 

 

 

[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 18:57 ] [ سعید ]

[ ]


در ساده ترین نگاهم با همه جسم بیمارم،با قلبی شکسته به تو ای عشق سلام می کنم.
 

می دانم چرا باز هم دست به قلم شدم تا حک کنم رنگ تیره قلبم را بر این صفحه خالی


از درد.نمیدانم چیزی از ان ادم قبلی در وجودم هست یا نه ولی میدانم هنوز یاد تورا در


 سینه می پرورانم
می خواهم بعد از مدتها طرحی بزنم بر این اب جاری تا بشوید جسم


بی جانم .می خواهم باز بگویم ان حرفهای پر از تکرار خودم را.افسوس کسی نیست که


بشوند ناله ای جسم بی جان را.در میان همه روزم به دنبال رد پایی از تو هستم ،به دنبال


الفبای نام تو هستم افسوس که همه روزهای عمرم به اخر رسید و ندیدم نشانی از ان

چشمان پاکت.
کاش می دانستم در کدامین سایبان ارام گرفته ای که چشمانم در سوزناکی


گرمای خورشید نمی بیند تو را.کاش می دانستم نشانی رد پاهای تو در کدامین خاک به جا


مانده است تا بوسه باران کنم جای قدمهای تو را.
چگونه بگویم به تو ای عزیزم،چگونه


بگویم از این و ان روزهای سختم.از ان لحظه های که تو کشتی،خدایم کشت،روزگارمرا

زمین زدو کشت ولی باز هم عشق تو یاد تو وعطر تو در وجودم زنده مانده است و وجودم


بر صلیب عشقت میخ کوب شده است به راستی که لایق دوست داشتنی
ارام و ارام می گویم


                                           دوستت دارم الهااااااام عزیزم
 
 

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 23:44 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

این اخرین نوشته من در اخرین دقایق باز مانده از عمرم هست.این روزها عجيب دلتنگم.

 

وجودم جزترانه غم چیزی سرنمیدهددراین غمکده عشق حرفهایم دیگربرای کسی تکرار

 

نمی شود چه پایان غمگینی داشت افسانه من.

 

صحن دلم بارفتنت ویرانه شدو گردو وغبار غربت برجانم نشست دفترزندگی ام ورق خورد

 

واین اخرین صفحه از این دفترچه غمناک است. این روز ها مرگ هم درنبودن تو عاشقانه

 

برایم لبخند می زند و عجیب است که من اغوشم رابرای مرگ باز کرده ام. این روزها برسیاهی

 

مرگ میخ کوب شده ام و گلویم هر ثانیه در دار اعدام سفت و سفتر می شود و من بی انکه

 

چشم از این جاده بردارم دارم جان میدهم.

 

نمیدانم چرا تقدیرم این گونه نوشته شده است.نمیدانم چرا با امدنت براین کره خاكی

 

 می بایست من برای همیشه قدم از خاک این زمین بردارم وباز هم درشهر دیگر و

 

با تنهایی خود هم سفر بشوم. اری امروز روز میلاد توست و تنها هدیه من جملات

 

 درد ناکی است که بر این کاغذ نوشته شده است. عزیزم من را برای هزاران و

 

 هزاران بارم ببخش.ای کاش کلمات زیباتر از این یاد داشتم تا در این روز زیبا

 

 تقدیمت کنم.

 

نمیدانم چندشمع بر کیک تولدت بگذارم و نمیدانم تو بعد از رفتن من چند شمع برسنگ

 

قبرم روشن می کنی و نمیدانم که برایم اشک خواهی ریخت و نخواهم دانست  در اولین

 

 لحظه که بشنویی من مرده ام اولین چیزی که در

 

  ذهنت تدایی می شود چیست.ولی همیشه می دانم برای طی کردن عرض جاده ها

 

می بایست چشمانم راببندم وهیچ پروایی ازاین جاده هانداشته باشم چون که میدانم

 

چشمان توهیچ گاه به من خیانت نخواهندکرد.دستانم داردازحرکت می ایستد و

 

چشمانم دارد تارو تار تر می بینند ولی نه کسی دستانم را لمس می کند و نه کسی

 

  در جاده انتظاربه سویم می اید.

 

ولی من هنوز در اخرین غم نوشته ام نام زیبای تو را تکرار می کنم تازبانم با نام

 

تو برای همیشه متوقف شود. و در اخرین نفسهایم دروازه قلبم را باز می کنم تا

 

ازاین زندان غم زده پر بگشایی و براولین شاخه سبز بنشینی وبه جسم بی جان

 

من که به زیر توده های خاک سیاه می رود بنگری و می خواهم با تمام وجودت

 

حس کنی که من چند سالی زندان بان زندان تو بوده ام و این برایم بهترین افتخار است

 


 الهام عزیزم این هم پایان عمر من

 

                                          بدان که همیشه در قلب من  هستي دوستت دارم

 

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 14:20 ] [ سعید ]

[ ]

سلام


فاصله میان ما که کم نیست این تقدیر درد ناک اخر که پایانی ندارد.میان این اسمان

 

دستم قلم گرفت و زبانم نام زیبای تو را تکرار کرد .و در اخر جسم بی جانم به یاد تو


 

به زیر این خاک خواهد رفت.تو امدی و در جواب همه حرفهاین گفتی که دلم برایت


 

سوخت. سکوت کردم و در مقابل حرفت افسوس که نشنیدی حرفهایم راقلبم را در


 

زیر نگاهای دلسوزانه ات لهه کردی و در اخر معنی دوست داشتن را با رفتنت به من


 

اموختی و من باز هم در مقابلت سکوت خواهم کرد. سالهاست که با عکست در این

 

شهر زندگی کرده ام و میدانم سالها با این عکسهایت سر خواهم کرد.اخر اموختم

 

که تقدیر سوزناک من با تقدیر تو یکسان نیست. این از تقدیر سیاه من است که رفتی

 

میدانم.برای نرفتنت هیچ چاره ای نیست این را خوب میدانم .این قلب را برایت فرش

 

زیر قدمهایت می کنم ارام برو نگاهت را به زیر پاهایت بنداز این همان قلب عاشق من

 

است که به زیر پایت است الهام من با قدمهایت که از من دور می شوی به روزهای

 

بدون من فکر کن و ببین که من چه غریبانه مردم بدون تو  حلالم کن و با تمام قدرت

 

گام بردار و به روزهای باقی مانده از عمر من فکر نکن.پایان عمر من نزدیک هست

 

                                          دوستت دارم الهام من

 


[ جمعه نوزدهم آبان 1391 ] [ 13:49 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

بانوی غزلهای گمشده ام تو در این دیار بودی ولي من به دنبال تو به گردجهان

 

می گشتم.غزلهایم را یک به یک می سرودم اما تو نبودی ومن تکوتنهادرسکوت


 

ابدیت جان می دادم.زانوانم را در ارزوی دیدن تو بر جاده انتظار میخ کوب کرده

 

بودن فقط برای دیدن تو.گاهی نبودنت مرا می کشت وترانهایم راسردو بی جان


 

می کرد ودل گمشده ام رادر این بیابان خشک به دنبال رده پا ای از تو

 

می کشانید تا در اولین رد پای تو قبری برای جسم بی جانم حفر کنم و خودم را


 

در مسیر قدمهای تو دفع کنم.اینک بعد از مدتها انتظار و التماس به رسم معرفت

 

امدی و نشانی در قلبم گذاشتی تا من همه چیز را به نام تقدیر بگذارم و دوباره

 

به گیسوان زیبای تو چنگ اندازم و برای ماندت دعا کنم.


 

الهام عزیزم اگه سالها برای امدنت انتظار بکشم لحظه ای از قلبم دور نخواهی

 

افتاد و عاشقانه پرستشت می کنم دوستت دارم.

 



[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 11:50 ] [ سعید ]

[ ]

سلام
 
نمیدانم که کجایی .نمیدانم کجا رفتی تنها چیزی که از تو میدانم این است که دست هایم
 
 
 به عشق تومی نویسندوقلبم سراغ از روزهای باتوبودن رامی گیرد. نمیدانم که امده ای
 
 
یا که سراب دارم می بینم سرابی شیرین مثل روزهایی که دستهایت را در دست می گرفتم
 
 
و به چشمهای زیبایت خیره می شدم و درعمق وجودم فریاد شادی سر میدادم.
 

کاش بودی والان با طنین صدایت می گفتی من امده ام،امده ام تا به حرفهایی که

 

زدم عمل کنم امده ام تا پیشت بمانم و بر زخم قلبت مرحم بزارم به راستی این توهستی

 

ای الهام من که امده ای یا این سراب است که می بینم. تو کجایی که نوازشگر چشمان اشک

 

بارم نیستی تو کجایی که دیدگانت رابسته ای و نمی بینی و نمی خواهی نظاره گر کور شدن

 

چشمهای من باشی.ساده تر براتبگویم اگر زودترنیایی چشمهایم برای همیشه کورمی شود

 

وان وقت تنهاچارهدرمان انها پیراهن یوسف هست.

برای تو ای الهام زیبایم دوستت دارم

 

[ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ 14:40 ] [ سعید ]

[ ]

 سلام

 

راستش را بخواهی یادم رفته است تعداد سلامهایی که کردم و تو جواب انها را ندادی.

 

یک روز از غم می نوشتم غمهایی که با ورود تو انهارا به فراموشی ابدیت سپردم و

 

وجودم را در وجود تو گره دادم و دست های تورا اعصایی کردم برای برخواستن خودم.

 

افسوس که به سال نکشیدوباز در غم ابدیت فرو رفتم

 

همیشه دیده و شنیده بودم که در تولد کیک و شیرینی می دهند و ان روز شادتر از هر

 

روز دیگری است ولی روز تولد من غمی به بزرگی نبودن تو همه پهنای دلم را فرا

 

می گیرد.و خود را در زیر خروارهای سنگ مذاب حس می کنم با زخمهای گشاده و

 

باز و با قلبی پر از درد ولی باز با هر دم نام زیبای تو را فریاد می زنم.

 

امروز روز تولد من است.منتظرهیچ کس وهیچ چیزی  جزصدای دلنشین تو نیستم و

 

نخواهم بود. می دانم که برای همیشه تنهایم گذاشتی ولی همواره به یاد تو خواهم بود

 

وتورا خواهم پرستید و به انتظارت خواهم مرد

 

امروز خودم را نزدیکتر از مرگ می بینم روز تنهایی روز سکوت روز بی تو بودن

 

کاش همه می رفتن و تو تنها برای همیشه به من باز می گشتی  هنوز

 

در فراق تو مانده ام الهام عزیزم دوستت دارم

 

[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 0:0 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

 

در نگاهت معنی عشق را دیدم.قلبم صدایی کرد،دستم حرکت کرد.نا خداگاه قلم

 

 

را در دستهانم دیدم که دارد

 

 

می چرخدو می رقصد قلم به اختیار خود می چرخید و با هر بار چرخیدنش حرفی

 

 

و کلمه iای به معنی عشق هک می کرد. و متنی به نام متن عشق را می سرود

 

 

این عشق روزها و ماه ها را طی کردو خود را به سال رسانيد.واکنون اولین شمع

 

 

را برای اولین یکساله شدنش روشن کرده است. این شمع برای همه دوستا

 

 

ن عزیزم که در این مدت یک سال با همه بدی ها و کاستی ها،مرا تحمل کردند

 

 

روشن است و می سوزد برای روشنی را عشق دوستانم این روزها را بهانه کنم

 

 

برای همه دوستان گلم که در این مدت با نظرات دلنشین خود مرا تنها نگذاشتن

 

 

از همه متشکرم

 

 

وتو ای الــهــام عـزیــزم تو ای که با نفست عشق رادر نفسم گذاشتی وجسم و

 

 

روحت را به من هدیه کردی تا از فرق عشق بسوزم و با نور چشمانت راه عشق

 

 

را به من اموختی و سپاس گذارم از عشق ابدی تــــــــودوســـــــتـتــــــــــ دارمـــ

 

 


[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 1:47 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

هنوز تنم بوی تن تورا می دهد بوی لحظه های که در اغوش هم بودیم و من

 

چه عاشقانه می بوسیدم لبهای سرخ توراهنوز دستانم لطافت تن تو را حس


 

می کند این طنین دلنشین صدای توست که به جسم بیمارم امید زیستن را

 

بخشیده است. این روزها عجیب دلتنگ دیدار تو هستم .هر روز در جاده های


 

بی انتهاو گرم وسوزناک جنوب می تازم ولی هرچه بیشتر می تازم راه رسیدن

 

به تو راپیدانخواهم کرد.این روزها حتی درنخلستانهای سوزناک به دنبال ردپاهای

 

تومی گردم بااینکه می دانم دراین نخلستانها قدم نگذاشته قلبم چون فواره های


 

اتش می سوزد از جدایی تو.تنم می لغزد از فکر کردن به لحظه های بی تو بودن


 

،چه سخت است نگریستن به انتهای جاده ها و ندیدن تو ای ،وراه رسیدن به تو

 

اینجا نیست.این لحظه دل سپردن من است در کنار تو تقدیم به تو که همه

 

وجودم از تو سراغ می گیرد دوستت  دارم

 


[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 10:36 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 


برسکوت بی پایان عشق نوشتم دوستت دارم. به گیسوان معطرت چنگ انداختم و نوشتم

 

 دوستت دارم.چشم به چشم تو دوختم و گفتم دوستت دارم.چه لبخندی نشست به لبهایت ....

 

با کمی مکث گفتی حالا من برم .تو رفتی و چشمانم را بر جاده های بی پایان به تو رسیدن

 

به انتظار گذاشتی هر روز بر سر قرارمان می ایم و برایت به یادگارنامه ای می نویسم ودر

 

زیر ان نامه با خط درشت می نویسم عزیزم چشم به راهتم تا که بیایی.نمی دانم که نه امدی

 

یا که امدی وچشم به نامه ام نه انداختی.

 

هنوز سراب این جاده ها نا امیدم نکرده از امدن تو. می دانم تو اخر یکی از این سرابها

 

می شوی در حقیقت من و من می نویسم برای تو وبه امید دیدن تو

 


[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 3:28 ] [ سعید ]

[ ]

سلام
 

انگار حرفهایمان هر روز باید تکرار شود تا که به یادمان بماندانگار تقدیر

 

مان نوشته شده به پای هم ولی دلم شکسته در راه توانگار لحظه

 

اشنایی ما همین دیروز بود که دست در دست هم گذاشتیم وعاشقانه لب درقلب

 

هم ونهادیم و قدیر را چه بازی هادادیم وقتی که خودمان خواستیم سرنوشتمان را

 

بسازیم.ولی افسوس دستهایم را رها کردی در کویرخشکیده.افسوس که قدمبر قلبم

 

گذاشتی وگذر کردی ازنگاه ماینک امروز امده است چرخ چرخید ورق برگشت

 

خورد،عشقمان سکوت کرد و اکنون تقدیر،مارابازیچه خودقرارداده است تورا در

 

ان سوی وما در سوی دیگرو فاصله رسیدن را هر روز دیرو دیر تر می کند.تورا

 

در اسمان می بینم و خودم را در زمین،بهتماشا نشسته ام فلک را،ای ستاره

 

من چشمکم زن تا تورا بیابم تقدیم به عشقی که به معشوقش نرسیده دوستت دارم

 



[ یکشنبه یکم مرداد 1391 ] [ 15:16 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

تقدیر امروز مرا بازیچه فرداه قرار داد بی انکه بدانم.

 

حس تنهایی ام امشب چون سنگ واره های مرگ بر سرم کوبیده می شود.تو

 

کجایی که حس نمی کنی تنهایی من را ای تقدیر بی پایان مرگ رهایم کن.این

 

زندگی دیگر برایم معنی زندگی نمی دهد.چون چیزی کم دارد که دیگر به من

 

باز نمی گردد. امیدم در مقابل نبودن تو به نا امیدی رسید.ای دیوارسنگی

 

نا امیدی با جسم بی جانم چه می خواهی کنی.

 

همه طلوع و غروب را دوست دارند .ولی من اوج خورشید را در وسط اسمان

 

دوست دارم چون در این ساعت حتی سایه ها ،هم از صاحبان انها دور نخواهند شد.

 

 این کوچه ها دیگر به بن بست رسیده اند من منتظر تو ام ای تقدیر مرگ

 

 دوستت دارم الهام حتی اگر به من به باورانی که دیگر مال من نیستی

 

 


[ جمعه بیست و سوم تیر 1391 ] [ 23:16 ] [ سعید ]

[ ]

سلام

 

مدتهاست که که دیگر بهم اجازه نمیدهی که از تو بنویسم ،مدتهاست که تنها انتظار من را

 

به پای تو زنده نگاه داشته است .مدتهاست که برای آمدنت التماس می کنم .تو کجا رفته ای

 

که دیگر بر قلب زخم خورده ام مرحم نمی گذاری.

 

این روز ها همه از رنگ رویم می پرسند این روزها همه از جای زخمهایی که در صورتم

 

بود والان نیست می پرسند ولی کجا میدانند که زخمی به بزرگی نبودن تو بر قلبم مانده است.

 

گذر روزها ،هفته ها وماه ها همه از نبودن تو خبر می دهندولی کیست که از حال من برای تو

 

خبر بیاورد .

 

هنوز هم به عشق توست که حک می کنم حرفهایم را بر صفحه سفید کاغذ ،هنوز هم برای تو

 

می نویسم برای چشمان زیبای تو برای نگاه پرمهرالهام عزیزم

 

نفرین به روزهای بی تو بودن

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ] [ 20:48 ] [ سعید ]

[ ]

کاش می توانستم عاشقانه بسرایم چشمان پاک و زیبایت را

 

کاش این قلب زخم نداشت تا که می شد مرحمی برای قلب زیبای تو باشد

 

یادت هست که گفتی شانه هایم مال توست یادت هست که گفتی وقتی که

 

خواستی گریه کنی سر به روی شانه های من بگذار و اشکهایت را بر

 

روی سینه های من بریز.یادت هست که گفتی ممکنه برای مدتی از هم

 

خبر نداشته باشیم ولی هیچ وقت از هم جدا نمی شویم.

 

الان تو کجایی که سایه جدای تو بر سرم سنگینی می کند تو کجایی که

 

حرفهای دیروزت با همه تلخی امروزشان تکیه گاهی برای قلب زخم

 

خورده ام هست تو کجایی که وقتی دفتر عشق را باز می کنم گلویم

 

از درد می سوزد و نفسم از دوری نفس تو راه را گم می کند.

 

من این گونه آمدم ولی نمی خواهم به این سادگی از پیش تو بروم

 

من با یاد تو زنده ام و به یاد تو خواهم مرد

 

                                                     دوستت دارم

[ جمعه پنجم خرداد 1391 ] [ 0:39 ] [ سعید ]

[ ]

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار میدهم تا بسرایم دو بیت چشمانت را تا بنگارم

 

 کلام دلنشین تو را  .

 

می خواهم از روزهای بنویسم که با همه شیرینی اش تلخ گذشت و آرزوی نبودنش را می کردم.

 

روزهایی که بی تو گذشت شمارش ثانیه هایش هم برایم دشوارو سخت بود.

 

  بهار آمد ولی با آمدنش تو را برای مدتی از من دور کرد دورتر از فردا و فرداهای دیگر ولی

 

هر چه بود تمام شد و من به امید روزهای خوش قبلی قدم در راه فردا می گذارم.

 

قدم از روزهای نبودنت تا روزهای بودن تو.

 

گاهی وقتها  دوریت این قدر برایم دشوار بود که به حد جون می رسیدم و اگه این یادگاری

 

 های تو نبود بی شک توان ایستگای را از دست میدادم .تصویر تورا در ذهنم پروش میدادم

 

 و به چهره زیبای تو می نگریستم.

 

قلبم را در دست می فشاردم و به روزهای که با تو بودم فکر می کردم و به خودم امید میدادم که 

 

 باز هم فردایی هست.

 

از یاد نمی برم این روزهای تلخ را روزهایی که تو را از من دور کرد  ولی خوشحالم که فردا

 

نزدیک است.

 

الهام عزیزم از حرفهایم دل گیر نشو من بی اراده می نویسم وقتی که دل به دیار تو می سپارم

 

چقدر ارام می شوم وقتی که به خودم می باورانم که باید تو را درک کنم و خوشحالم که

 

 این باور هست.

 

امید وارم 13بدر امسال بهتر از همیشه برایت باشد

 

                                                        دوستت دارم الهام عزیزم

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 20:27 ] [ سعید ]

[ ]